دلا غافل ز سبحاني چه حاصل
مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائك
تو قدر خود نمي داني چه حاصل
رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن
وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
چو درياي رحمت تلاطم کند
گنه صاحب خويش را گم کند
تو چه داني که عمر بي فرجام _ اين نفس چون گذشت با ما نيست
گر شدي مهربان همين دم شو _ کانچه امروز هست فردا نيست
ســوز محبت چــه خبـــر اهـــل هــوس را
اين آتش عشق است نسوزد همــه کـس را
__________________
غم و اشک و تب و آه جدائي
خبر ميدن ز درد بي وفائي
بيا با يکدگر پيمان ببنديم
که يابيم زين مصيبت ها رهائي
بگورستان گذر کردم کم و بيش *** بديدم حال دولتمند و درويش
نه درويشي به خاکي بي کفن ماند **** نه دولتمندي برد از يک کفن بيش
__________________
اگر شيري اگر ببري اگر گور **** سرانجامت بود جا در ته گور
دلي ديرم خريدار محبت **** کزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتم بر قامت دل **** ز پود محنت و تار محبت
دنيا خوان بود و مردم ميهمان بي ***** امروز لاله بي فردا خزان بي
سيه چالي کنن نامش نهن گور *** بمو واجن که اينت خانمان بود
فلک برهم زدي آخر اساسم زدي بر خمره نيلي لباسم
اگر داري برات از قصد جانم بکن آخر از اين دنيا لباسم
كوتاه ها با هم اند و تنهايند
هم چو ما با همان تنهايان»
من آن ابرم که مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند کجا سر مي گذارد
نيکي و بدي که در نهاد بشر است
شادي و غمي که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است
در دايره اي که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مي نزند دمي در اين عالم راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست
دلي دارُم دلي ديوانهَ دارُم
هواي دختر ِ ابيانه دارُم
اگر ابيانه اي با مو بسازه
عجب گنجي در اين ويرانه دارُم
درون ساز دل زير و بمي تو
دل ديوانه ام را عالمي تو
نيازي هم ندارم نازنينم
فقط در پيش چشمانم کمي تو
جز آستان توام درجهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدد چوتيغ کشيد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از ناله اي وآهي نيست
اي دوست قبولم کن و جانم بستان ........
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرکه دلم قرار گيرد بي تو ............
آتش به من اندر زن و آنم بستان
__________________
عمر من چون گذرد, مهر تو آغاز شود
گل مريم, چو شود فصل خزان باز شود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت....
فتنه انگيز جهان نرگس جادوي تو بود
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي...
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
خديا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشي و مارستگار
__________________
چيست اين افسانه هستي خدايا چيست
پس چرا آگاهي از اين قصه مارانيست
از تو به كه نالم كه دگر داور نيست...
وز دست تو هيچ دستي بالاتر نيست
گريد و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسي
بي گمان دست در اغوش نگارش ببرند
هر که يک بوسه ستاند ز لب يار کسي
گرگ زمانه نبود حريف جنگيدن..........
تو پلنگ تيز پنجه رادريدن.......
زراه وحيلت روباه پيش ايد.......
او براي انتقام خويش ايد
جانا همه اميد من امروز تويي
هستند دگران وليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي
اي نو بهر خندان، از لامکان رسيدي
چيزي به يار ماني، از يار ما چه ديدي؟
خندان و تازه رويي، سر سبز و مفشکبويي
همرنگ يار مايي يا رنگ از او خريدي؟
نگار من تويي و يار غمگسار تويي
وگر بهار نباشد مرا بهار تويي
چه گونه يابم با درد ففرقت تو قرار
که جان و دل را آرامش و قرار تويي
شکار کردي جانا دل مرا و مرا
ز دام عشق به دست آمده شکار تويي
مباد عمر من و روزگار من بي تو
که شادي و طرب عمر و روزگار تويي
مرا نه جان هست امروز و نه جهان بي تو
از آن که جان و جهان من اي نگار تويي
دلا تا تو زمن دوري نه در خوابم نه بيدارم
نشان بيدلي پيداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوري ندانم بر چه کردارم
مرا بيني چنان بيني که من يکساله بيمارم
دلا با تو وفا کردم کزين بيشت نيازارم
بيا تا اين بهاران را به شادي با تو بگذارم
شب تاريک و سنگستان موم است
قدح از دست مو افتاد ونشکست
نگهدارنده اش نيکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
امشب اي ماه به درد دل من تسکيني
آخر اي ماه تو هم درد من مسکيني
__________________
به تو عادت کرده بودم، مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت، مثل مجروحي به مرهم
من که در گريزم از مرگ، به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب، به تو هجرت کرده بودم
يارب مباد کز پا جانان من بيفتد
درد و بلاي او کاش بر جان من بيفتد
من گر زپا بيفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بيفتد
سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد
يادش بخير پدر را كه مي گفت به استاد فرزند مرا عشق بياموزو دگر هيچ
در آن هستي که خلوت بي نشان بود ..
به گنــــج نيستـــي عالـــم نهـــان بود..
اي نو بهار خندان ، از لامکان رسيدي
چيزي به يار ماني ، از يار ما چه ديدي؟
خندان و تازه رويي ، سر سبز و مفشکبويي
همرنگ يار مايي يا رنگ از او خريدي؟
اين دل مسکين من اسير هوا شد
پيش هزاران هزار گونه بلا شد
هر چه بگويم ز من نگر که نگيري
عقل جدا شد ز من که يار جدا شد.
ما که ازسرخاک دريار سوختيم
ياد آور صبا که نکردي حمايتي
جاميست كه عقل آفرين ميزندش
صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
ميسازد و باز بر زمين ميزندش
اسرار ازل را نه توداني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست اندر پس پرده گفتكوي من وتو
چون پرده برافتد نه تو ماني ونه من
دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام
امروز به يك جام دو صد توبه شكستيم
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همين تويي تو که شايد دو قطره پنهاني
شبي که با تو درافتد غم پشيماني
سرشک تلخي در مرگ من مي افشاني
مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خوانم
يادگار عشق داغي در دل ديوانه ماند
شمع رفت از انجمن خاكستر پروانه ماند
گريه ام در دل گره شد ناله ام بر لب شكست
واي بر قفلي كه مفتاحش درون خانه ماند
جز ياد تو در دلم قراري نبود
اي دوست به جز تو غمگساري نبود
ديوانه شدم زعقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل كاري نبود
ندارد باغ پاييزي رخ زردي که من دارم
نميداند کسي حال مرا دردي که من دارم
تو صاحب درد بودي ناله سر کن
خبر از درد بي دردي نداري
بنال اي دل که مرگت زندگانيست
بمير اي دل که مرگت زندگانيست
پرواز من و غم پريدن تا کي؟
در شهر شما غزل شنيدن تا کي؟
رفتي و فقط بهانه هايت باقيست
تنها شدن و تورا نديدن تا کي؟
ما چون ز دري پاي کشيديم کشيديم
اميد ز هرکس که بريديم بريديم
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند
از گوشه بامي که پريديم پريديم
قومي متفكرند در مذهب و دين
جمعي متحيرند در شك و يقين
ناگاه برآورد منادي ز كمين
كاي بيخبران راه نه آن است و نه اين
گر بر سر كوي تو نباشم چه كنم؟
گر واله روي تو نباشم چه كنم؟
ايجان جهان به تارموي تو اسير
گر بسته موي تو نباشم چه كنم؟
تويي كه رنگ چمشات رنگ نگاه ماهه............
تويي كه رنگ موهات رنگ شب سياهه
به من بگو ببينم عاشق شدن گناهه...........
يه عمر اين دل ما غريب وچشم به راهه
__________________
اگر سر ميگذارم روي ديوار....
اگر شبها به گريه مي نشينم....
تويادم باش ومن ياد تو هرشب....
كه من تنهاترين مرد زمينم
سيصد گل سرخ و يک گل نصراني ،
ما را ز سر بريده مي ترساني
ما گر ز سر بريده مي ترسيديم ،
در مجلس عاشقان نمي رقصيديم
× × × × × × ×
در حيرتم از َمرام اين مردم پست ،
اين طايفه ي زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ،
چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
× × × × × × ×
چـرا وقتـي كـه راه زندگـي همـوار مي گـردد
بشر تغيير حالت مي دهد خونخوار مي گردد
به وقت عيش و عشرت مي نوازد ساز بد مستي
به وقت تنگدستي مومن و دين دار مي گردد
× × × × × × ×
تا تواني بگريز از يار بد ، يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، يار بد بر جان و بر ايمان زند
× × × × × × ×
عشق چون در سينه ام بيدار شد، از طلب ، پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم ، حيف از آن عمري که با من زيستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گويد ، ما چهره به غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم ، تا هر دو دروغ گفته باشيم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد و ساغر نمي کنم ،
صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايه ي طوبي و قصر حور ،
با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ،
که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ،
توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم
× × × × × × ×
هر که عاشق شد منت از صد يار مي بايد کشيد
بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد
من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل
بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد
× × × × × × ×
دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ ،
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ
داني که ز آدمي پس از مرگ چه ماند ،
لطف است و محبت است و باقي همه هيچ
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي......
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
گريد و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسي
بي گمان دست در اغوش نگارش ببرند
هر که يک بوسه ستاند ز لب يار کسي
دلا تا تو زمن دوري نه در خوابم نه بيدارم
نشان بيدلي پيداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوري ندانم بر چه کردارم
مرا بيني چنان بيني که من يکساله بيمارم
دلا با تو وفا کردم کزين بيشت نيازارم
بيا تا اين بهاران را به شادي با تو بگذارم
سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد
__________________
در قمار زندگي ما هرچه داشتيم باختيم
بسکه تک خال محبت برزمين انداختيم
کفر ناب حافظ:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوش اش باد!!!
__________________
از انروز دشمن بما چيره گشت
که مارا روان و خرد تيره گشت
از انروز اين خانه ويرانه شد
که نان اورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به دهکد خدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجامه بد داشتيم
بسوزد در اتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
*************************************
آن کس که بداند وبداند که بداند
اسب شرف از گنبد دوار براند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بيدار کنيدش که بسي خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خيش به مقصد برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
__________________
رفتم که خار از پا کشم محمل به چشمم دور شد
يک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد
ز گرمي بي نصيب افتاده ام چون شمع خاموشي
زدلها رفته ام چون ياد از خاطر فراموشي
دلا بسوز ز، دست زمانه آه مکن
چو روزگار من آفاق را سياه مکن
در آن ديار که مردم گرسنه مي خوابند
تو آرزوي زر و مال و جاه مکن
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
ايران که بدانش وهنر شد مشهور
کردند ستايشش بزرگان از دور
امروز در آن اهل هنر زنده به گور
استاد هنر بي هنرانند بزور
مشنو اي دوست كه غيرازتو مرا ياري هست
يا شب و روز به جز فكر توام كاري هست
گربگويم كه مرا باسرو كاري نيست
در و ديوار گواهي بدهند كاري هست
کي کني اي پري ترک ستمگري؟
ميفکني نظري آخر به چشــم ژاله بارم
گر چه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
حيفُ گر ترحمــي نميکنـي بر حال زارم
جز دمي که بگذرد که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سـرم گذر کني بهرحمـت اما
آن زمان که بر کشد گياه غـم سـر از مزارم
دريا شکوه بردم از شب دشت و از آن عمري که تلخ و تلخ بگذشت ...
به هر موجي گفتم غم خويش سري ميزد به سنگ باز مي گشت
گفتم چشمم گفت به راهش ميدار
گفتم جگرم گفت بر آهش ميدار
گفتم كه دلم گفت چه داري در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش ميدار
اي جوان برخيز بهر روز جنگ آماده شو
تيغ خود را تيز کن نزديک انتقام شد
ريشه جور وستم را بر کنيم اي دوستان
پيش از آنکه بشنوي از دشمنان ، رسام شد
از شمع سه گونه کار مي آموزم
مي گريم ومي گدازم ومي سوزم
مسعود سعد سلماني
سعي درتسخيردل هاکن که چون اين دست داد
ملک آب وگل، به آساني مسخر مي شود
صائب تبريزي
خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من
ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن ندارد
شبي پرسيدمش از بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري؟
دو چشمش از خجالت اشک افتاد
ميان اشکهايش گفت: "آري"
يک روز دوباره رو به من خواهي کرد
در کنج دلم باز وطن خواهي کرد!
با آمدنت سپيد خواهم پوشيد
با دست خودت مرا کفن خواهي کرد...
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است!
مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست...
تمام درد من از اين غم است بانو جان
که هرچه از تو بگويم کم است بانو جان
چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگير دست مرا سردم است، بانو جان
دريا چه دل پاک و نجيبي دارد
چنديست که حالت غريبي دارد
اين موج که سر به صخره ها مي کوبد
با من چه شباهت عجيبي دارد!!!
هدايت کن مرا تا ماه چشمت
که من وا مانده ام در راه چشمت
چه توصيفي از اين بهتر که باشم
شهيد کوي دانشگاه چشمت...
بي تو هر لحظه ملاليست مرا
هر نفس زحمت ساليست مرا
با همه رنج توان سوز فراق!
باز با عکس تو حاليست مرا
زيبايي تو خواب مرا ريخت به هم
آرامش مرداب مرا ريخت به هم!
زيباتر از آني که تحمل بکنم
زيباييت اعصاب مرا ريخت به هم
تا مرغ دلم پر نکشيده برگرد
تا ريشه ي من زخم نديده برگرد
گيرم که من اشتباه کرده باشم
دنيا که به آخر نرسيده برگرد
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني
وان چنان مات که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه
بخورد روزه ي خود را به گمانش که شب است
مي کُشدم...
شب و تب و تعب و الـــــتهاب مي کُشَدَم
هراس و وسوسه و اضطراب مي کشدم
دريغ و درد که اي آفتاب عشق و اميد
غــــــــــــم تو تا بدمد، آفتاب مي کشدم!
بسا شبا که نخفتم به شوق صبح وصال
فراقت اي سحر ديـــــــــرياب مي کُشدم!
دمي خيال وصالت، هزار بارم سوخت
حساب اين ستم بي حساب مي کشدم
شب فراق دراز است و چشم من بي خواب
خــــــــــيال وصل و تمناي خواب مي کشدم!
چه غم که عشق جوانان شهر پيرم کرد
ملال و سرزنش شيخ و شاب مي کشدم
غريب باديه ي عشق، تشنه، خونين دل
غريـــــب موج سرابم، سراب مي کشدم
سبوي آرزوي من پر است از آب سراب
اگر نه تشــــــــنگيم کشت، آب مي کشدم
گذشت عهد شبابم به تلخ کامي ليک
هنوز حسرت عهد شباب مي کشدم...
زندگي شطرنج دنيا و دل است
قصه پر رنج صدها مشکل است
"شاه" دل کيش هوسها مي شود
پاي" اسب" آرزوها در گل است
"فيل" بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي" فرزين" او
غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است
حال من خوب است اما با تو بهتر مي شوم
آخ... تا مي بينمت يک جور ديگر مي شوم
با تو حس شعر در من بيشتر گل مي کند
ياسم و باران که مي بارد معطر مي شوم
در لباس "آبي" از من بيشتر دل مي بري
"آسمان" وقتي که مي پوشي، کبوتر مي شوم
"ميل" ميل توست اما بي تو باور کن که من
در هجوم بادهاي سخت پرپر مي شوم
داخل که شدم به نام، آهو گفتم
با اشک وضو گرفته "ياهو" گفتم
در مسجد عشق رفته بودم به نياز
گفتند اذان بگو من از او گفتم
چشمم سر وعده بي ثمر مي گردد
بيچاره دلم که در به در مي گردد
کشتي تو مرا و منتظر مي مانم
قاتل به محل قتل برمي گردد
خبر چون سيل دنيا را گرفته
که دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد يقينا
دلم تصميم کبري را گرفته
گيسوي تو قصه اي پر از تعليق است
جمعيست که حاصلش فقط تفريق است
موهات چليپايي و ابروکوفي
خط لب تو چقدر نستعليق است
بمبي که سوز عشق تو در جان ما گذاشت
صدها هزار کشته و زخمي به جا گذاشت
چشمان عاشقت که مرا تا خدا ببرد
قانون سخت جاذبه را زير پا گذاشت
با گندم و سيب کودتا کرد پدر
ديدي چه قيامتي به پا کرد پدر؟
تو شاهد ماجراي عصيان بودي
مادر تو بگو چرا خطا کرد پدر؟
عمريست براي من سوالي شده است
در کفش خدا چگونه پا کرد پدر؟
آن روز که قابيل مرا خنجر زد
بي تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسير گندمم سيب کجاست
با گندم و سيب کودتا کرد پدر
دو بيتي هاي ناب
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
اي بي وفا رسم وفا از غم نياموزي چرا
غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
امشب اي ساقي صدايت با صدايم ساز نيست
يا که من بسيار مستم يا که سازت ساز نيست
???????
عاشقت گشتم به گفتي عاشقان ديوانه ان
عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي
???????
تا تواني در جهان همراه اهل درد باش
يا نبر اسمي زمردي يا حقيقت مرد باش
???????
ما ز فيض عاشقي افتادگي آموختيم
گر چه از هجر فراغش همچو شمع سوختيم
???????
در دياري که در آن نيست کسي يار کسي
يا رب کاش نيفتد به کسي کار کسي
???????
در غمار زندگي ما باختيم
بسکه تک خال محبت انداختيم
???????
ديده اگر خطا کند دل که خطا نميکند
دل به زمانه داده ام هر چه زمانه ميکند
???????
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا وشد و آتش به همه عالم زد
???????
دل خسته ام از اين جا از آدمهاي دنيا
همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا
???????
اي چرخ و فلک خرابي از کينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توست
???????
سرمايه عمر آدمي يک نفس است
که آن نفس از براي يک هم نفس است
مدعي گربه رخت تيغ کشيد هيچ مگو
آتش کم محلي تيز تر از شمشير است
***
روشني چشات نداره مرضي
تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي
***
بنازم بناز کسي که ننازد به ناز خويش
مارا به ناز ناز کنان نيازي نيست
***
هرچه باشي نازنن ايام خارت ميکند
هر چه باشي شير دل دنيا شکارت ميکند
***
خواستم داغ غمت را در دلم پنهان کنم
سينه ميگويد که من تنگ آمده ام .فرياد کن
***
بي تو گلزار جهان اي دوست زندان من است
چون تو باشي در برم زندان گلستان من است
***
شمع فروزان توام اينگونه خاموشم نکن
از کنارم مي روي اما فراموشم نکن
***
زگل آنچنان که سرخي نرود به سعي باران
نتوان به اشک شستن زتو رنگ بي وفايي
***
بي محبت هرگز نمي گردد کسي يار کسي
يار بسيار است تا گرم است بازار کسي
***
دختران اين جهان رحمي ندارد دلشان
بايد از جان گذشت تا بشوي عاشقشان
***
بمژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
***
هر شام که ميخوابم برياد تو ميخوابم
هر صبح که برخيزم از عشق تو برخيزم
***
دوست دارم بنوازم تن سيمين تو را
زير دندان بفشارم لب شيرين تورا
***
مستي درد منو دوا نمي کنه
غم با من زاده شده منو رها نمي کنه
***
سربلندي گر تو خواهي با همه يکرنگ باش
قالي از صدرنگ بودن زير پا افتاده است
***
خوبان همه ناز از تو آموخته اند
تو اين همه ناز از که آموخته اي
***
آن یکی گفت تیبیحت کجاست
کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم در میان زنار بست
پیری چه شکستیست که تعمیر ندارد
ویران شود آن خانه که که یک پیر ندارد
برای یک دمه شهوت که خاک بر سر آن
زبون زن شدن مرام شیر مردان نیست
رخ زیبای تو را خال زنم بر بدنم
تا بماند یارگار بدنت در کفنم
دانی که بر نگین سلیمان چه نقشی بود
دل بر جهان مبند که با کس وفا نکرد
برچست ها :