برچست ها :
بر خی از مردم چنان در گذشته های خویش غرق می شوند که از زندگی جز سختی و تنگدستی بهره نمی برند.
عقل و هوش فرمانده جسم انسان است ولی فراموش نکنید که این فرمانده نه اختیاری از خود دارد و نه ابتکاری و آنچه آن را به تحرک وا می دارد به نفسانیات و اراده شخصی مربوط میشود.
اگر به آرزویی نرسید اید علت را در خود بجویید که یقیننا افکار فراس آلود و بیمار گونه ای به سر راه داده ایدو راهزنان و اشغالگران منفی نفس را وارد سراجه دل ساخته اید
هر انسانی باید هدفی والا برای خود منظور کند و به امور جزی و سطحی نپردازد.
کسی که از اعتماد به نفس کامل برخوردار است به طور قظع به هدفی که در سر دارید می رسد و همچون طلوع خورشید , قلب او هم از این عشق و امید روشن می شود.
هر نیت خیری که برای دیگران داشته باشید , بازتاب آن را در زندگی خود خواهید یافت
برچست ها :
دکتر نورمن ویستنت پیل , سالها یک منبع عالی از ایده های ناب برای زندگی موفق بود.. کتابها و نوارهای او نرا بر تبدیل شدن به یک من بهتر , تشویق و تحریک کرد. در این جا تعدادی از عقاید او برای ارتباط بر قرار مردن با دیگران عنوان می شود. این پند و اندرزها برای همه ما مفید و موثر است و ارزش تکرار شدن را دارند. خود را در هر یک از موارد زیر را امتحان کنید و تشخیص دهید که وضععتان به چه صورت است و تا چه حد موفق هستید.
1- اسامی را از یاد نبرید. نام افراد برایشان خیلی مهم است . فراموش کردن اسم آنها باعث می شود فکر کنند براییتان ارزشی ندارند و علاقه ای به آنها ندارید.
2- آرام باشید و اجازه بدهید دیگران در کنار شما احساس آرامش و راحتی کنند. سعی کنید جوی ایجاد نکنید که دور و برشما بودن را مشکل کند . هیچ کس دوست ندارد , با کسی که ناراحت و معذب است ارتباط داشته باشد.
3- سعی کنید خونسرد باشید . اجازه ندهید چیزهای کوچک و ناچیز شما را آزار دهند.
4- خودخواه نباشید و هرگز وانمود نکنید که همه چیز می دانید . تلاش کنید تا از اطرافیانتان چیزهایی یاد بگیرید , و برای عقاید دیگران ارزش قائل شوید.
5- سعی کنید فردی جالب و جذاب باشید, دیگران را تحت تاثیر قرار دهید و محرک آنها باشید. از خود فردی بسازید که دیگران دوست دارند, دور و بر او باشند.
6- خشن یا خشک نباشید. یاد بگیرید چگونه مهربان , خیر خواه و مودب باشید.
7- صلح جو و صلح طلب باشید. غم و اندوه را از بین ببرید. از صمیم قلب سعی کنید هر گونه سوء تفاهمی را بر طرف کنید..
8- از اشتباهات دیگران بگذرید و سعی کنید دیگران را دوست داشته باشید و آنقدر تمرین کنید تا به صورت عادی و صبیعی در آید.
9- به دیگران کمک کنید تا پیشرفت کنند. تشویق و حمایتشان کنید به آنها تبریک بگویید و بگذارید بدانند چرا از آنها تقدیر می کنید.
10- نیرئی معنوی را در خود گسترش دهید تا به دیگران هم نیروی مثبت منتقل نمایید.سعی کنید با هر کسی که روبرو می شوید این نیروی مثبت را با او شریک شوید ایا در تمام این موارد موفق بوده اید؟ من باید اعتراف کنم که هرگز نتوانستم این گونه باشم. باز هم راه زیادی پیش پای خودم دارم. دکتر پیل در سن 90 سالگی اعتراف کرد که خود او نیز باید روی برخی از این موارد کار می کرد. نکته مهم این است که او همیشه در سعی و تلاش بود تا موفق شود, شما چطور؟
برچست ها :
دوستان خوب یک سری ویژگی دارند که آنها را از دیگران متمایز می کند و سبب می گردد دوستان بیشتری در کنار خود داشته باشند. بنابراین با تغییر رفتار خود به جرگه این افراد بپیوندید.
یک دوست خوب حرفهایی که به صورت محرمانه به وی زده شده است را نزد خود نگه داشته و راز دار شما می باشد.
وقت شناس بوده و در قرار ملاقات ها و یا میهمانی ها قابل اطمینان بوده و سر موقع حضور می یابد.
یک دوست خوب به موفقیت موفقیت و یا دوستان شما حسادت نمی ورزد.
یک دوست خوب هنگامی که دچار بیماری و کسالت می گردید با شما تماس گرفته و حالتان را جویا می شود وبه عیادت شما می آید.
وی می داند که چه زمانی صحبت و چه زمانی سکوت نموده تنها گوش دهد.
هنگامی که حالتان مساعد نبوده و یا دل و دماغ کاری را ندارید و پکر هستید وی از شما دلخور نمی شود.
اگر شما به فضای بیشتری نیاز داشته باشید و یا می خواهید تنها باشید آنها این رفتار شما را طرد شدگی تلقی نکرده و دلگیر نمی شوند.
یک دوست خوب همه چیز های بدتان را تحمیل می کند.
وقتی نظر او را در مورد مسئله ای جویا شوید با جان و دل و صادقانه نظرات و عقاید خوشد را در اختیارتان قرار می دهد و حتی اگر به نصایحش نیز عمل نکنید ناراحت نمی شود.
وی با شما می خندد گریه می کند و کارهای ماجراجویانه انجام می دهد اما به دیگران چیزی در مورد آنها نمی گوید.
پیش از سر زدن به منزلتان شما را مجبور نمی کند که خانه را تمیز کنید
وی اجازه نمی دهد کسی پشت سر شما و در غیاب شما در موردتان بد گویی کند و به دفاع از شما خواهد پرداخت.
شما را به کارهای ماجراجویانه رشد دهنده و پیشرفت در کار تشویق خواهد کرد.
هنگامی که خودروی شما دچار نقص فنی گردد شما را به مقصدتان خواهد رساند.
روز تولدتان همیشه به یادش بوده و اگر برنامه خاصی برای آن روز تدارک ندیده باشید شما را به بیرون برده و برایتان کیک سفارش می دهد.
دوست خوب از شما انتظار ندارد که اتوماتیک وار با عقاید وی در خصوص مسائلی همچون مد لباس باشید. و به عقاید شما حتی اگر بر خلاف عقایدش باشد احترام می گذارد.
هیچ گاه شما را نزد دیگران خرد و تحقیر نکرده بلکه همواره به شما احترام می گذارد و در حضور دیگران از شما تعریف می کند.
اگر دوستی را سراغ ندارید که با شما اینگونه رفتار کند شاید یک دلیل آن این باشد که شما نیز با آنان چنین رفتاری تا به حال نداشته اید.
برچست ها :
ساعت 4 صبح که از خواب بیدار شده اید و برای آب خوردن به طرف آشپزخانه می روید در بین راه mail هایتان را
چک می کنید.
وقتی مودم را خاموش می کنید احساس پوچی می کنید مثل اینکه عزیزی را از دست داده باشید.
تصمیم می گیرید یکی دو سالی بیشتر در دانشگاه باشید, فقط برای دسترسی رایگان به اینترنت.
در نامه های پستی هم از Smiley مثل (D:) استفاده می کنید.
تکالیفتان را به فرم HTML در می آورید و آدرس آن را به استادتان می دهید.
کبوترتان هم برای خودش یک صفحه وب دارد.
حتی خواب های شبتان هم به فرم HTML است.
پسرتان جواد را JAVA صدا می زنید.
همسرتان را به این صورت معرفی می کنید:
ayal@kitchen.home
aghamoon@work.money
همه دوستانتان یکایمیل دارند. از اینکه در یک آگهی ترحیم نمی توان EMAIL آدرس جدید مرحوم را نوشت ناراحت
هستید.
تنها ارتباطتان با افراد منزل از طریق ایمیل است.
بر روی کنترل تلویزیون هم Double click می کنید.
نیمی از سفرتان را در هواپیما در حالی طی می کنید که کامپیوتر کیفی تان بر روی پاهایتان و بچه تان را در جعبه سرتان گذاشته اید.
برچست ها :
آرزو
" نرسيدن به آرزوها دردناك است، ولي رسيدن به آرزوها هم مي تواند به همان اندازه دردناك باشد؛ زيرا همه چيز گذرا است.
بيل هريس "
" هنگامي كه اراده مي كنيد به آرزو و يا هدفي برسيد، هرگز اجازه ندهيد هيچ كس يا هيچ چيزي شما را بازدارد.
اریک تیلر "
" هر آرزو و هدفي كه داشته باشيد، ممكن است از راههايي كه فراتر از مرز انگاره ي شما است به حقيقت تبديل شوند.
دايانا رابينسون "
" آرزومندي، بزرگترين امتياز در اين جهان است. آرزومندي، سبب كسب پول، قدرت و نفوذ مي شود.
هنری چستر "
" خوشبخت، كسي است كه آرزوهاي بسيار دارد و آرزومند است كه براي برآوردن آنها گام هايي بردارد.
زیگ زیگلار "
" انسان آرزومند جهاني است كه در آن خير و شر آشكارا تشخيص دادني باشند، زيرا در او تمايل ذاتي و سركش داوري كردن پيش از فهميدن، وجود دارد
میلان کوندرا "
" چه شكوهي دارد اين جهان، در چشم كسي كه با دلي آرزومند در زير آسمان پر جبروت و درخشان به پيش مي رود
هنري لانگ فلو "
" من آنچه را كه آرزو نمي كنم، آرزو مي كنم و از آن چيزي دوري مي گزينم كه ندارم. من نه مي توانم هيچ باشم و نه همه چيز؛ من پل گذر ميان آني كه ندارم و آني كه نمي خواهم، هستم.
فرناندو پسوا "
" آرزوهاي هر كس نتيجه ي تجربه هاي زندگي او است.
اريك نيوتن "
" آرزوها زاده ي تصادف نيستند؛ آنها از راه عادت در انسان تكوين مي يابند
اريك نيوتن "...................................ادامه مطلب
برچست ها :
ادامه مطلب ...
" بزرگترين تهديد كاميابي، شكست نيست، بلكه نداشتن تكاپو و بي تحركي است.
پاول فريزر "
" شكست، نقطه ي روبروي كاميابي نيست، بلكه جزيي از كاميابي است. شما به شكست نياز داريد تا درسي بگيريد و دوباره روي هدف خود براي كاميابي تمركز كنيد.
پاول فريزر "
" به گونه ي بنيادي، هم از شكست و هم از كاميابي مي شود درس گرفت.
پاول فريزر "
" هنگامي كه آدمهاي كامياب شكست مي خورند، به جاي اينكه شكست شان را نوعي گرفتاري و امري بازدارنده بدانند، آن را يك دشواري زودگذر، فرصتي براي يادگيري، جاي پايي براي پيشرفت، يا يك مسئله ي سراسر نامربوط مي دانند.
دنيس ويتلي "
" اين سرچشمه هاي بيرون از ما نيستند كه كاميابي يا شكست ما را رقم مي زنند، بلكه باور ما به خودمان است كه زندگي مان را آن گونه كه مي خواهيم، شكل مي دهد.
شري كارتر اسكات "
" به جاي اينكه كار نادرست خودتان را شكست و كار نادرست ديگران را ناچيز شماريد، مي توانيد آنها را به چشم فرصتي براي آموزش بنگريد.
شري كارتر اسكات "
" زندگي، بسيار كوتاه است و درس هاي زيادي هست كه بايد آموخته شوند. كساني كه همه چيز را پشت گوش مي اندازند، بازنده هستند.
پيتر مك ويليام "
" هزار بار آزمايشي كه در ساختن لامپ نتيجه نداد، هرگز برايم شكست به شمار نرفت. سرانجام، هزار و يكمين آزمايش، در ِكاميابي و روشنايي را به روي من گشود.
توماس اديسون "
" گاهي برخلاف شكست و نابوديِ كمابيش قطعي، بايد نابخرد و بزدل باشيم كه در آستانه ي بزرگترين پيروزي نهفته مان، ميدان را ترك كنيم.
جان اشتاين بك "
" هميشه به خود، يادآوري كنيد كه از شكست هايي كه با آن روبرو مي شويد، درس مي گيريد.
گيل ليندن فيلد "
" شكست، بيشتر، نشانه ي كم بودن پايداري است.
زيگ زيگلار "
" تفاوت بين كاميابي و شكست، بيشتر، تفاوت بين پايبندي كامل و تلاش نه چندان جدي است.
زيگ زيگلار "
" بسياري از آدمها به دليل داشتن ترس از شكست، هرگز كامياب نمي شوند.
زيگ زيگلار "
" شكست، چيزي جز ياد گرفتن و تجربه اندوختن نيست؛ گام نخست در راه بهتر انجام دادن كارها است.
وندل فيليپس "
" کسي كه از شكست خوردن مي هراسد، به شكست خود باور دارد.
ناپلئون بناپارت "
" ديدگاه شما به هنگام شكست، تعيين كننده ي مدت زمان رسيدن به پيروزي است.
ديويد شوارتز "
" چنانچه برنامه ي دقيقي براي سرمايه گذاري نداشته باشيد، سرانجامي جز شكست مالي نخواهيد داشت.
آنتوني رابينز "
" آيا ما پيروزي را بزرگ انگاشتيم؟ آري چنين نيز هست – اما اكنون چنين مي بينيم كه شكست هم، اگر از آن گريزي نباشد، بزرگ است، و مرگ و بيم نيز بزرگ اند.
والت ويتمن "
" من ادراك شكست را با خود مانند پرچم پيروزي به هر سو مي كشانم.
فرناندو پسوا "
" از راه كنش و كردار است كه انسانها كامياب مي شوند يا شكست مي خورند.
ارسطو "
" تنها يك چيز هست كه برآورده شدن رويايي را ناممكن مي سازد و آن، ترس از شكست است.
پائولو كوئيلو "
" موفقيت، سكه اي است كه روي ديگر آن ناكامي است.
آنتوني رابينز "
" هر جا موفقيت بزرگي ببينيد، انبوهي از ناكامي ها را در مسير آن مشاهده مي كنيد.
آنتوني رابينز "
" خرده سنگ را به كوزه بزني و يا كوزه را روي سنگ بيندازي، باز هم شكست با كوزه است.
مثل يوگسلاوي "
" چشم ديگران چشمي است كه ما را ورشكست مي كند. اگر همه غير از خودم كور بودند، من نه به خانه باشكوه احتياج داشتم و نه به مبل عالي.
بنجامين فرانكلين "
" شكست خوردن به حق، شيرين تر از پيروزي به باطل است.
منتسكيو "
" شكست خوردن مايه شرمساري نيست، تلاش نكردن مايه شرمساري است.
آندره ميتوس "
" اديسون مي گويد من در هر شكست توانسته ام راههاي به نتيجه نرسيدن آن پديده را كشف كنم.
برايان تريسي "
" اديسون براي پرورش گياه ماده خام لاستيك سازي، 1700 بار آن را تجربه كرد؛ يعني 1700 بار شكست خورد.
برايان تريسي "
" ريشه همه شكست ها و پريشانيها در احساس منفي است.
برايان تريسي "
" هيچ كس مسئول شكست ما نيست.
برايان تريسي "
" موفقيت از نود و نه درصد شكست به وجود مي آيد.
سويي چيرو هوندا "
" شكست هاي زندگي، درهاي پيروزي را مي گشايد و خودپسندي، درهاي پيروزي را يكي پس از ديگري مي بندد.
اُرد بزرگ "
" براي رسيدن به كاميابي نبايد از شكست هاي پيشين خيلي ساده بگذريد، شناخت موشكافانه آنها، پيشرفت شما را در پي خواهد داشت.
اُرد بزرگ "
" آن كس كه اراده و استقامت دارد، روي شكست را نمي بيند.
موريس مترلينگ "
" شكست خوردن ناراحتي ندارد. آدم بايد شجاع باشد تا بتواند از خودش يك احمق بسازد!
چارلي چاپلين "
" آنقدر شكست مي خورم تا راه شكست دادن را بياموزم.
پترو كبير "
" آنكه ثروت خود را باخت زياد باخته است، ولي آنكه شهامت خود را باخت پاك باخته است.
ميگوئل سروانتس ساآودِرا "
" چيزي به نام شكست وجود ندارد؛ آنچه هست گونه اي نتيجه به شمار مي رود. شما هميشه به نتيجه مي رسيد؛ اگر اين نتيجه ها دلخواه شما نيستند نحوه ي عمل را عوض كنيد تا به نتايج تازه اي برسيد.
آنتوني رابينز "
" مردان بسيار موفق كساني نيستند كه هرگز شكست نمي خورند، بلكه اگر نتيجه ي به دست آمده، با چشم داشت آنها يكسان نبود، از آن درس مي گيرند.
آنتوني رابينز "
" يك دقيقه موفـقيت، شكسـت چندين سالـه ي انسان را بي اثر كرده و جبران مي كند.
كنفوسيوس "
" هر پيروزي بزرگي پس از چند بار شكست خوردن به دست مي آيد. شكست هاي پي در پي مانند پيك هايي هستند كه در جاده ي منتهي به پيروزي حركت مي كنند.
دبليو جي ردين "
" دشواري ها نمي توانند مرا شكست دهند. هر مشكلي در برابر اراده ي بي چون و چراي من تسليم مي شود.
لئوناردو داوينچي "
" ناكامي يعني تاخير، نه شكست؛ مسير انحرافي موقت است، نه كوچه ي بن بست.
ويليام آرتور وارد "
برچست ها :
دلا غافل ز سبحاني چه حاصل
مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائك
تو قدر خود نمي داني چه حاصل
رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن
وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
چو درياي رحمت تلاطم کند
گنه صاحب خويش را گم کند
تو چه داني که عمر بي فرجام _ اين نفس چون گذشت با ما نيست
گر شدي مهربان همين دم شو _ کانچه امروز هست فردا نيست
ســوز محبت چــه خبـــر اهـــل هــوس را
اين آتش عشق است نسوزد همــه کـس را
__________________
غم و اشک و تب و آه جدائي
خبر ميدن ز درد بي وفائي
بيا با يکدگر پيمان ببنديم
که يابيم زين مصيبت ها رهائي
بگورستان گذر کردم کم و بيش *** بديدم حال دولتمند و درويش
نه درويشي به خاکي بي کفن ماند **** نه دولتمندي برد از يک کفن بيش
__________________
اگر شيري اگر ببري اگر گور **** سرانجامت بود جا در ته گور
دلي ديرم خريدار محبت **** کزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتم بر قامت دل **** ز پود محنت و تار محبت
دنيا خوان بود و مردم ميهمان بي ***** امروز لاله بي فردا خزان بي
سيه چالي کنن نامش نهن گور *** بمو واجن که اينت خانمان بود
فلک برهم زدي آخر اساسم زدي بر خمره نيلي لباسم
اگر داري برات از قصد جانم بکن آخر از اين دنيا لباسم
كوتاه ها با هم اند و تنهايند
هم چو ما با همان تنهايان»
من آن ابرم که مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند کجا سر مي گذارد
نيکي و بدي که در نهاد بشر است
شادي و غمي که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است
در دايره اي که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مي نزند دمي در اين عالم راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست
دلي دارُم دلي ديوانهَ دارُم
هواي دختر ِ ابيانه دارُم
اگر ابيانه اي با مو بسازه
عجب گنجي در اين ويرانه دارُم
درون ساز دل زير و بمي تو
دل ديوانه ام را عالمي تو
نيازي هم ندارم نازنينم
فقط در پيش چشمانم کمي تو
جز آستان توام درجهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدد چوتيغ کشيد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از ناله اي وآهي نيست
اي دوست قبولم کن و جانم بستان ........
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرکه دلم قرار گيرد بي تو ............
آتش به من اندر زن و آنم بستان
__________________
عمر من چون گذرد, مهر تو آغاز شود
گل مريم, چو شود فصل خزان باز شود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت....
فتنه انگيز جهان نرگس جادوي تو بود
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي...
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
خديا چنان کن سرانجام کار
تو خوشنود باشي و مارستگار
__________________
چيست اين افسانه هستي خدايا چيست
پس چرا آگاهي از اين قصه مارانيست
از تو به كه نالم كه دگر داور نيست...
وز دست تو هيچ دستي بالاتر نيست
گريد و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسي
بي گمان دست در اغوش نگارش ببرند
هر که يک بوسه ستاند ز لب يار کسي
گرگ زمانه نبود حريف جنگيدن..........
تو پلنگ تيز پنجه رادريدن.......
زراه وحيلت روباه پيش ايد.......
او براي انتقام خويش ايد
جانا همه اميد من امروز تويي
هستند دگران وليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي
اي نو بهر خندان، از لامکان رسيدي
چيزي به يار ماني، از يار ما چه ديدي؟
خندان و تازه رويي، سر سبز و مفشکبويي
همرنگ يار مايي يا رنگ از او خريدي؟
نگار من تويي و يار غمگسار تويي
وگر بهار نباشد مرا بهار تويي
چه گونه يابم با درد ففرقت تو قرار
که جان و دل را آرامش و قرار تويي
شکار کردي جانا دل مرا و مرا
ز دام عشق به دست آمده شکار تويي
مباد عمر من و روزگار من بي تو
که شادي و طرب عمر و روزگار تويي
مرا نه جان هست امروز و نه جهان بي تو
از آن که جان و جهان من اي نگار تويي
دلا تا تو زمن دوري نه در خوابم نه بيدارم
نشان بيدلي پيداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوري ندانم بر چه کردارم
مرا بيني چنان بيني که من يکساله بيمارم
دلا با تو وفا کردم کزين بيشت نيازارم
بيا تا اين بهاران را به شادي با تو بگذارم
شب تاريک و سنگستان موم است
قدح از دست مو افتاد ونشکست
نگهدارنده اش نيکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
امشب اي ماه به درد دل من تسکيني
آخر اي ماه تو هم درد من مسکيني
__________________
به تو عادت کرده بودم، مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت، مثل مجروحي به مرهم
من که در گريزم از مرگ، به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب، به تو هجرت کرده بودم
يارب مباد کز پا جانان من بيفتد
درد و بلاي او کاش بر جان من بيفتد
من گر زپا بيفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بيفتد
سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد
يادش بخير پدر را كه مي گفت به استاد فرزند مرا عشق بياموزو دگر هيچ
در آن هستي که خلوت بي نشان بود ..
به گنــــج نيستـــي عالـــم نهـــان بود..
اي نو بهار خندان ، از لامکان رسيدي
چيزي به يار ماني ، از يار ما چه ديدي؟
خندان و تازه رويي ، سر سبز و مفشکبويي
همرنگ يار مايي يا رنگ از او خريدي؟
اين دل مسکين من اسير هوا شد
پيش هزاران هزار گونه بلا شد
هر چه بگويم ز من نگر که نگيري
عقل جدا شد ز من که يار جدا شد.
ما که ازسرخاک دريار سوختيم
ياد آور صبا که نکردي حمايتي
جاميست كه عقل آفرين ميزندش
صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
ميسازد و باز بر زمين ميزندش
اسرار ازل را نه توداني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست اندر پس پرده گفتكوي من وتو
چون پرده برافتد نه تو ماني ونه من
دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام
امروز به يك جام دو صد توبه شكستيم
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همين تويي تو که شايد دو قطره پنهاني
شبي که با تو درافتد غم پشيماني
سرشک تلخي در مرگ من مي افشاني
مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خوانم
يادگار عشق داغي در دل ديوانه ماند
شمع رفت از انجمن خاكستر پروانه ماند
گريه ام در دل گره شد ناله ام بر لب شكست
واي بر قفلي كه مفتاحش درون خانه ماند
جز ياد تو در دلم قراري نبود
اي دوست به جز تو غمگساري نبود
ديوانه شدم زعقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل كاري نبود
ندارد باغ پاييزي رخ زردي که من دارم
نميداند کسي حال مرا دردي که من دارم
تو صاحب درد بودي ناله سر کن
خبر از درد بي دردي نداري
بنال اي دل که مرگت زندگانيست
بمير اي دل که مرگت زندگانيست
پرواز من و غم پريدن تا کي؟
در شهر شما غزل شنيدن تا کي؟
رفتي و فقط بهانه هايت باقيست
تنها شدن و تورا نديدن تا کي؟
ما چون ز دري پاي کشيديم کشيديم
اميد ز هرکس که بريديم بريديم
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند
از گوشه بامي که پريديم پريديم
قومي متفكرند در مذهب و دين
جمعي متحيرند در شك و يقين
ناگاه برآورد منادي ز كمين
كاي بيخبران راه نه آن است و نه اين
گر بر سر كوي تو نباشم چه كنم؟
گر واله روي تو نباشم چه كنم؟
ايجان جهان به تارموي تو اسير
گر بسته موي تو نباشم چه كنم؟
تويي كه رنگ چمشات رنگ نگاه ماهه............
تويي كه رنگ موهات رنگ شب سياهه
به من بگو ببينم عاشق شدن گناهه...........
يه عمر اين دل ما غريب وچشم به راهه
__________________
اگر سر ميگذارم روي ديوار....
اگر شبها به گريه مي نشينم....
تويادم باش ومن ياد تو هرشب....
كه من تنهاترين مرد زمينم
سيصد گل سرخ و يک گل نصراني ،
ما را ز سر بريده مي ترساني
ما گر ز سر بريده مي ترسيديم ،
در مجلس عاشقان نمي رقصيديم
× × × × × × ×
در حيرتم از َمرام اين مردم پست ،
اين طايفه ي زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت به کشندش ز جفا ،
چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
× × × × × × ×
چـرا وقتـي كـه راه زندگـي همـوار مي گـردد
بشر تغيير حالت مي دهد خونخوار مي گردد
به وقت عيش و عشرت مي نوازد ساز بد مستي
به وقت تنگدستي مومن و دين دار مي گردد
× × × × × × ×
تا تواني بگريز از يار بد ، يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، يار بد بر جان و بر ايمان زند
× × × × × × ×
عشق چون در سينه ام بيدار شد، از طلب ، پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ، من نيستم ، حيف از آن عمري که با من زيستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گويد ، ما چهره به غم نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم ، تا هر دو دروغ گفته باشيم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد و ساغر نمي کنم ،
صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايه ي طوبي و قصر حور ،
با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم ،
که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش ازلب من ،
توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم
× × × × × × ×
هر که عاشق شد منت از صد يار مي بايد کشيد
بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد
من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل
بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد
× × × × × × ×
دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ ،
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ
داني که ز آدمي پس از مرگ چه ماند ،
لطف است و محبت است و باقي همه هيچ
هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي......
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
گريد و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسي
بي گمان دست در اغوش نگارش ببرند
هر که يک بوسه ستاند ز لب يار کسي
دلا تا تو زمن دوري نه در خوابم نه بيدارم
نشان بيدلي پيداست از گفتار و کردارم
دلا تا تو زمن دوري ندانم بر چه کردارم
مرا بيني چنان بيني که من يکساله بيمارم
دلا با تو وفا کردم کزين بيشت نيازارم
بيا تا اين بهاران را به شادي با تو بگذارم
سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد
__________________
در قمار زندگي ما هرچه داشتيم باختيم
بسکه تک خال محبت برزمين انداختيم
کفر ناب حافظ:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوش اش باد!!!
__________________
از انروز دشمن بما چيره گشت
که مارا روان و خرد تيره گشت
از انروز اين خانه ويرانه شد
که نان اورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به دهکد خدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجامه بد داشتيم
بسوزد در اتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
*************************************
آن کس که بداند وبداند که بداند
اسب شرف از گنبد دوار براند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بيدار کنيدش که بسي خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خيش به مقصد برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
__________________
رفتم که خار از پا کشم محمل به چشمم دور شد
يک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد
ز گرمي بي نصيب افتاده ام چون شمع خاموشي
زدلها رفته ام چون ياد از خاطر فراموشي
دلا بسوز ز، دست زمانه آه مکن
چو روزگار من آفاق را سياه مکن
در آن ديار که مردم گرسنه مي خوابند
تو آرزوي زر و مال و جاه مکن
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
ايران که بدانش وهنر شد مشهور
کردند ستايشش بزرگان از دور
امروز در آن اهل هنر زنده به گور
استاد هنر بي هنرانند بزور
مشنو اي دوست كه غيرازتو مرا ياري هست
يا شب و روز به جز فكر توام كاري هست
گربگويم كه مرا باسرو كاري نيست
در و ديوار گواهي بدهند كاري هست
کي کني اي پري ترک ستمگري؟
ميفکني نظري آخر به چشــم ژاله بارم
گر چه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
حيفُ گر ترحمــي نميکنـي بر حال زارم
جز دمي که بگذرد که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سـرم گذر کني بهرحمـت اما
آن زمان که بر کشد گياه غـم سـر از مزارم
دريا شکوه بردم از شب دشت و از آن عمري که تلخ و تلخ بگذشت ...
به هر موجي گفتم غم خويش سري ميزد به سنگ باز مي گشت
گفتم چشمم گفت به راهش ميدار
گفتم جگرم گفت بر آهش ميدار
گفتم كه دلم گفت چه داري در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش ميدار
اي جوان برخيز بهر روز جنگ آماده شو
تيغ خود را تيز کن نزديک انتقام شد
ريشه جور وستم را بر کنيم اي دوستان
پيش از آنکه بشنوي از دشمنان ، رسام شد
از شمع سه گونه کار مي آموزم
مي گريم ومي گدازم ومي سوزم
مسعود سعد سلماني
سعي درتسخيردل هاکن که چون اين دست داد
ملک آب وگل، به آساني مسخر مي شود
صائب تبريزي
خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من
ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن ندارد
شبي پرسيدمش از بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري؟
دو چشمش از خجالت اشک افتاد
ميان اشکهايش گفت: "آري"
يک روز دوباره رو به من خواهي کرد
در کنج دلم باز وطن خواهي کرد!
با آمدنت سپيد خواهم پوشيد
با دست خودت مرا کفن خواهي کرد...
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است!
مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست...
تمام درد من از اين غم است بانو جان
که هرچه از تو بگويم کم است بانو جان
چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگير دست مرا سردم است، بانو جان
دريا چه دل پاک و نجيبي دارد
چنديست که حالت غريبي دارد
اين موج که سر به صخره ها مي کوبد
با من چه شباهت عجيبي دارد!!!
هدايت کن مرا تا ماه چشمت
که من وا مانده ام در راه چشمت
چه توصيفي از اين بهتر که باشم
شهيد کوي دانشگاه چشمت...
بي تو هر لحظه ملاليست مرا
هر نفس زحمت ساليست مرا
با همه رنج توان سوز فراق!
باز با عکس تو حاليست مرا
زيبايي تو خواب مرا ريخت به هم
آرامش مرداب مرا ريخت به هم!
زيباتر از آني که تحمل بکنم
زيباييت اعصاب مرا ريخت به هم
تا مرغ دلم پر نکشيده برگرد
تا ريشه ي من زخم نديده برگرد
گيرم که من اشتباه کرده باشم
دنيا که به آخر نرسيده برگرد
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني
وان چنان مات که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه
بخورد روزه ي خود را به گمانش که شب است
مي کُشدم...
شب و تب و تعب و الـــــتهاب مي کُشَدَم
هراس و وسوسه و اضطراب مي کشدم
دريغ و درد که اي آفتاب عشق و اميد
غــــــــــــم تو تا بدمد، آفتاب مي کشدم!
بسا شبا که نخفتم به شوق صبح وصال
فراقت اي سحر ديـــــــــرياب مي کُشدم!
دمي خيال وصالت، هزار بارم سوخت
حساب اين ستم بي حساب مي کشدم
شب فراق دراز است و چشم من بي خواب
خــــــــــيال وصل و تمناي خواب مي کشدم!
چه غم که عشق جوانان شهر پيرم کرد
ملال و سرزنش شيخ و شاب مي کشدم
غريب باديه ي عشق، تشنه، خونين دل
غريـــــب موج سرابم، سراب مي کشدم
سبوي آرزوي من پر است از آب سراب
اگر نه تشــــــــنگيم کشت، آب مي کشدم
گذشت عهد شبابم به تلخ کامي ليک
هنوز حسرت عهد شباب مي کشدم...
زندگي شطرنج دنيا و دل است
قصه پر رنج صدها مشکل است
"شاه" دل کيش هوسها مي شود
پاي" اسب" آرزوها در گل است
"فيل" بخت ما عجب کج مي رود
در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي" فرزين" او
غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت
مهره هاي او تمامش کامل است
حال من خوب است اما با تو بهتر مي شوم
آخ... تا مي بينمت يک جور ديگر مي شوم
با تو حس شعر در من بيشتر گل مي کند
ياسم و باران که مي بارد معطر مي شوم
در لباس "آبي" از من بيشتر دل مي بري
"آسمان" وقتي که مي پوشي، کبوتر مي شوم
"ميل" ميل توست اما بي تو باور کن که من
در هجوم بادهاي سخت پرپر مي شوم
داخل که شدم به نام، آهو گفتم
با اشک وضو گرفته "ياهو" گفتم
در مسجد عشق رفته بودم به نياز
گفتند اذان بگو من از او گفتم
چشمم سر وعده بي ثمر مي گردد
بيچاره دلم که در به در مي گردد
کشتي تو مرا و منتظر مي مانم
قاتل به محل قتل برمي گردد
خبر چون سيل دنيا را گرفته
که دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد يقينا
دلم تصميم کبري را گرفته
گيسوي تو قصه اي پر از تعليق است
جمعيست که حاصلش فقط تفريق است
موهات چليپايي و ابروکوفي
خط لب تو چقدر نستعليق است
بمبي که سوز عشق تو در جان ما گذاشت
صدها هزار کشته و زخمي به جا گذاشت
چشمان عاشقت که مرا تا خدا ببرد
قانون سخت جاذبه را زير پا گذاشت
با گندم و سيب کودتا کرد پدر
ديدي چه قيامتي به پا کرد پدر؟
تو شاهد ماجراي عصيان بودي
مادر تو بگو چرا خطا کرد پدر؟
عمريست براي من سوالي شده است
در کفش خدا چگونه پا کرد پدر؟
آن روز که قابيل مرا خنجر زد
بي تاب شد و خدا خدا کرد پدر
امروز اسير گندمم سيب کجاست
با گندم و سيب کودتا کرد پدر
دو بيتي هاي ناب
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
اي بي وفا رسم وفا از غم نياموزي چرا
غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
امشب اي ساقي صدايت با صدايم ساز نيست
يا که من بسيار مستم يا که سازت ساز نيست
???????
عاشقت گشتم به گفتي عاشقان ديوانه ان
عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي
???????
تا تواني در جهان همراه اهل درد باش
يا نبر اسمي زمردي يا حقيقت مرد باش
???????
ما ز فيض عاشقي افتادگي آموختيم
گر چه از هجر فراغش همچو شمع سوختيم
???????
در دياري که در آن نيست کسي يار کسي
يا رب کاش نيفتد به کسي کار کسي
???????
در غمار زندگي ما باختيم
بسکه تک خال محبت انداختيم
???????
ديده اگر خطا کند دل که خطا نميکند
دل به زمانه داده ام هر چه زمانه ميکند
???????
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا وشد و آتش به همه عالم زد
???????
دل خسته ام از اين جا از آدمهاي دنيا
همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا
???????
اي چرخ و فلک خرابي از کينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توست
???????
سرمايه عمر آدمي يک نفس است
که آن نفس از براي يک هم نفس است
مدعي گربه رخت تيغ کشيد هيچ مگو
آتش کم محلي تيز تر از شمشير است
***
روشني چشات نداره مرضي
تو خيلي بيشتر از اينا مي ارزي
***
بنازم بناز کسي که ننازد به ناز خويش
مارا به ناز ناز کنان نيازي نيست
***
هرچه باشي نازنن ايام خارت ميکند
هر چه باشي شير دل دنيا شکارت ميکند
***
خواستم داغ غمت را در دلم پنهان کنم
سينه ميگويد که من تنگ آمده ام .فرياد کن
***
بي تو گلزار جهان اي دوست زندان من است
چون تو باشي در برم زندان گلستان من است
***
شمع فروزان توام اينگونه خاموشم نکن
از کنارم مي روي اما فراموشم نکن
***
زگل آنچنان که سرخي نرود به سعي باران
نتوان به اشک شستن زتو رنگ بي وفايي
***
بي محبت هرگز نمي گردد کسي يار کسي
يار بسيار است تا گرم است بازار کسي
***
دختران اين جهان رحمي ندارد دلشان
بايد از جان گذشت تا بشوي عاشقشان
***
بمژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
***
هر شام که ميخوابم برياد تو ميخوابم
هر صبح که برخيزم از عشق تو برخيزم
***
دوست دارم بنوازم تن سيمين تو را
زير دندان بفشارم لب شيرين تورا
***
مستي درد منو دوا نمي کنه
غم با من زاده شده منو رها نمي کنه
***
سربلندي گر تو خواهي با همه يکرنگ باش
قالي از صدرنگ بودن زير پا افتاده است
***
خوبان همه ناز از تو آموخته اند
تو اين همه ناز از که آموخته اي
***
آن یکی گفت تیبیحت کجاست
کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم در میان زنار بست
پیری چه شکستیست که تعمیر ندارد
ویران شود آن خانه که که یک پیر ندارد
برای یک دمه شهوت که خاک بر سر آن
زبون زن شدن مرام شیر مردان نیست
رخ زیبای تو را خال زنم بر بدنم
تا بماند یارگار بدنت در کفنم
دانی که بر نگین سلیمان چه نقشی بود
دل بر جهان مبند که با کس وفا نکرد
برچست ها :