«چيزي که من هميشه در زندان انفرادي با خودم ميگفتم اين بود که رجايي،همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو آنها را بخواني. يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند.» محمدعلي رجايي من، طبق معمول به دبستان ميرفتم ؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدايي شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردي را از مغازه دائيام كه خرازي بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوين را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردي مشغول شدم و مدتي را هم به دستفروشي گذراندم. بعد از مدتي دستفروشي، رفتم به تيمچه «حاجبالدوله» چند جايي شاگردي كردم و مجددا به دستفروشي پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزمآرا. روزي رزمآرا تصميم گرفت كه دستفروشهاي سبزهميدان را جمع كند و اين باعث شد كه بساط كاسبي ما را هم جمع كردند. همان موقع نيروي هوايي با مدرك ابتدايي براي گروهباني استخدام ميكرد و من هم با مدرك ششم ابتدايي، براي گروهباني، وارد نيروي هوايي شدم. |
صبا میگه:خط مشی خودمان راعوض کردیم:(((یرای شرکت در بحث های بدون سانسور و انتقادی شدیدمان به وبلاگ شخصیمان"دردودل ومشاوره ی جوانان"مراجعه فرمایید
برای مطالعه ی کامل زندگینامه به ادامه مطلب مراجعه کنید..
برچست ها : بوسيدن فرزند قبل از شهادت,شهدا و دفاع مقدس,دانستنیها,شعر,حدیث,داستان,بازی ها,جبهه بهترين جاى عبادت,واحد مقاومت بسیج دانش اموزی ابن سینا
ادامه مطلب ...
تعداد بازدید : 10
print



